امروز که دارم مینویسم تقریبا چهار ماه از آخرین پستم گذشته و الان من و عمارم پیش همیم.
واسه همیشه.خدایا ممنونتم بخاطر همه مهربونیات.خدایا ممنونم که هروقت بهت نیاز دارم
دستمو میگیری.خدایا ممنونم که مارو به هم رسوندی. الانم دو تاییمون به تو نیاز داریم.مثل
همیشه.خداجونم کمکمون کن بتونیم تو این راهی که قدم گذاشتیم موفق باشیم.
خدا جونم ممنونتم....
دوتامون دلخوشيم به روزي كه انشااله واسه هميشه كنار هم باشيم.دلم بدجور گرفته.عمار من واقعا بهترين
مرد دنياست يه فرشته زميني.خدايا بخاطر اين نعمتي كه بهم دادي هزار بار شكر.ممنونتم.
خدا جونم مراقب همسرم باش.
هرروز بهتر از دیروز، دینگ دینگ
هرلحظه كه از عطر نفسش مست شدم،
هربار كه با صداي خنده هايش شادي تمام وجودم را فرا گرفت،
و هزاران هزار لحظه ي زيباي ديگر ،بخشندگيت را شكر گفتم و تا عمر دارم لحظه لحظه شاكر تمام
نعمت هايت هستم.
خداي مهربون ممنونم كه اينجوري عاشقم كردي.
به نام دوست كه هرچه داريم از اوست
اولين سلام سال جديد البته با تاخير زياد.
اميدوارم تا به امروز واسه همه خوب و خوش سپري شده باشه.خدارو شكر امسال واسه من وعشقم با
يه عالمه شادي و اتفاقاي خوب شروع شد.چيزي كه هيچوقت فكر نميكرديم اينقد زود بهش برسيم.
بالاخره بحث ازدواج من و عمار بين خانواده ها مطرح شد و اوضاع خيلي بهتر از اوني كه تصور ميكرديم جلو رفت.
البته بگذريم كه اين وسط اتفاقاي غير منتظره هم پيش اومد.ولي باز هزاران هزار بار خدارو شكر ميكنيم.
اگر خدا بخواد خيلي زودتر از اوني كه فكرشو ميكرديم ميشيم مال هم.و رسما واسه هميشه شما عمارم ،
شما زندگيم،ميشي سايه سرم.بهت افتخار ميكنم مرد من.ممنونتم واسه همه خوبي ها و مهربونيات.ممنونم
كه با همه حرف و حديثايي كه پيش اومد باز حمايت تورو داشتم و بزرگترين اميد و پناهم توو اين مدت و توو اون
شرايط سخت بودي.گفتم بيام اينجا بنويسم كه قدر خوبيهاي تو و لطف مامان و الهام رو ميدونم و تا هميشه
ممنون خوبي هاي تو و مديون لطف اونام. بي نهايت دوسشون دارم و بهترين هاي زندگي رو واسشون آرزو
ميكنم.
خدا جونم اول و آخر همه اين جريانا به تو ميرسه ، ممنونتم..هزاران بار شكر..من و عشقم كه امسال
عيديمون رو از تو گرفتيم هميشه مراقب عشقمون و زندگيمون باش.كمكمون كن كه بنده هاي خوبي واست
باشيم.
معصومه الان خرامست، رفته حنابندون. من فردا برمیگردم تهران، چقد دیشب حال داد معصومه رو غافلگیر کردم. بدون اینکه بهش بگم رفتم خونه آقاش. کفش بریده بود. همه خانوادشو دیشب دیدم، مامانش خیلی مهربون بود، ولی باباش کاملا جدی به نظر میرسه، برادراشم خیلی مهربون و باحال بودن. ترجیح میدم فعلا راجع به باباش قضاوت نکنم تا اینکه بیشتر باهاش آشنا شم.
خدایا خودت من و معصومه رو گذاشتی سر راه هم، خودت هم هوامونو داشته باش
وای خدا اینقد با خانمم احساس خوشبختی میکنم که نگو، خیلی با هم راحتیم، اصلا رودربایسی و کلاس گذاشتن بین ما معنی نمیده، از ما نزدیکتر به هم هیچکس نیست.
معصومه امروز راجع به اختلاف فرهنگی خانواده هامون به شک افتاده بود، من خیالشو راحت کردم، ما خدا رو شکر دوتامون رگ و ریشه مشترک داریم، همین خیلی به نزدیک شدن فرهنگ خانواده هامون کمک کرده.
معصومه= همسر+دوست+نفس+زندگی+جون+فرزند+.....